السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

113

سيره معصومان ( فارسي )

اين خبر نشان مىدهد كه وى به خاطر دليرى و جرئتى كه از مسلمانان ديده بود ، تا چه حد مبهوت هيبت آنان شده اگر چه تا پيش از اين قوم او با مسلمانان جنگى نداشتند . ابو جهل گفت : به خدا بازنمىگرديم مگر آن كه به بدر برسيم و سه روز در آنجا اقامت گزينيم و طعام بخوريم و شراب بنوشيم و زنان رامشگر براى ما بخوانند و عرب از مسير حركت ما آگاه شود و همواره از هيبت ما در بيم و هراس باشد . بدر يكى از مواسم عرب بود كه هر ساله بازارى در آنجا برپا مىشد . چون رسول خدا ( ص ) نزديك بدر رسيد ، از حركت قريش آگاه شد و مردم را نيز مطلع كرد و با آنان در اين باره به رايزنى پرداخت . برخى از مهاجران ، آن حضرت را از رفتن نهى كردند و گفتند : اين قريش و كبر و اعجاب اوست . از گاهى كه كفر ورزيده ايمان نياورده است . مقداد گفت : به خدا سوگند ما همچون بنى اسرائيل نيستيم كه به پيغمبر خود گفتند : تو و پروردگارت برويد و بجنگيد ما در اينجا مىنشينيم . ما به تو چنين سخنى نخواهيم گفت . ليكن تو و پروردگارت برويد و بجنگيد كه ما نيز همراه شما خواهيم جنگيد . رسول خدا ( ص ) دربارهء او سخن نيك گفت و او را دعا كرد و سپس فرمود : پيشنهاد دهيد . مقصود آن حضرت انصار بود چون گمان مىبرد آنها تنها او را در خانه و ديار خودشان يارى مىكنند زيرا با وى شرط كرده بودند كه از او همچون يكى از افراد خود دفاع كنند . سعد بن عباده و سعد بن معاذ به نمايندگى از انصار برخاسته اعلام آمادگى كردند . رسول خدا ( ص ) با شنيدن گفتار آنان فرمود : بر بركت خدا سير كنيد كه خداوند يكى از دو گروه را به من وعده فرمود . به خدا انگار همين حالا قتلگاه آن قوم ( قريش ) را مىبينم . رسول خدا ( ص ) سه لوا مهيا كرد . هر دو گروه به هم نزديك شده بودند اما هيچ كدام از وجود ديگرى آگاه نبود . رسول خدا ( ص ) على ( ع ) و زبير و عده‌اى ديگر را به قصد تجسس و خبرگيرى به سوى آب گسيل داشت . آنها سقايان قريش را در آنجا ديدند و دستگيرشان كردند . يكى از سقايان گريخت و قريش را از ماجرا مطلع كرد . قريش با شنيدن اين حادثه بد حال شدند و همه به جز ابو جهل به حالت نگهبانى ( آماده باش ) درآمدند . ابو جهل بىنگهبان با قوم خويش بود . سقايان دستگير شده را آوردند . پيامبر ( ص ) در حال نماز بود . آنها از سقايان بازجويى كردند و پاسخ شنيدند كه ما سقايان قريش هستيم . مسلمانان را اين جواب خوش نيامد . چون دوست داشتند كه اينان سقايان ابو سفيان باشند . از اين رو آنها را كتك زدند . سقايان گفتند : ما سقايان ابو سفيانيم . مسلمانان دست از زدن آنها برداشتند . رسول خدا سلام نمازش را گفت و فرمود : چون به شما راست مىگويند ، آنها را مىزنيد و چون دروغتان مىگويند دست از زدن برمىداريد . سپس از آنها پرسيد : قريش كجايند ؟ پاسخ دادند : پشت همين تپه . پرسيد : چند نفرند ؟ گفتند : نمىدانيم . شمار آنها زياد است . پرسيد : هر روز چند شتر مىكشند ؟ پاسخ دادند : يك روز ده شتر و روزى ديگر نه شتر . پيغمبر فرمود : شمار آنها ما بين نهصد تا هزار نفر است . آنگاه فرمود : اين مكه است كه پاره‌هاى جگر